یاران شیـدا، شیـدای اول ؛مسلـم بن عقیـل

مقاله پیش رو ،روایتی ست خواندنی از اصحاب کربلا و یاران شیدای امام حسین علیه السلام ؛

 

شرح حال مسلـم را همه می دانیم.همه می شناسیم.اما آنقدر زیباست که از گفتنش سیر نمی شویم…

  • اوّل :

سر تسلیـم در برابر مولایش پایین آورد؛

 به او فرمود :به کوفه برو،آنها نامه های فراوانی برایم نوشته اند و مرا دعوت کرده اند،به همراه خودت قیس بن مسهر و عبدالرحمن بن عبدالله را نیز ببر،اما قبل از رفتنت چند توصیه دارم.

مسلم مانند کودکی که آرام است وپند میگیرد به لبان مولایش چشم دوخت و گوش داد تا ببیند مولایش از آن دریای خروشان معرفتی که در سینه دارد به او چه می دهد.

امام فرمودند: تقوای الهی داشته باشید،اسرار حکومت را پنهان دارید، به مردم لطف و مرحمت داشته باشید و اگر مردم را با هم متحد یافتید به سرعت مرا خبر کنید.

مسلم امر مولایش را نه به چشم بلکه به دل سپرد،امری بس زیبا و آسمانی.

   سپس امام نامه ای به مسلم داد که برای مردم کوفه نوشته بود:

                         اما بعد،به تحقیق برادر و پسر عمویم و مورد اعتمادم از اهل بیتم،مسلم بن عقیل را به سوی شما

                        فرستادم.ایشان را امر کرده ام تا که برایم بنویسد که آیا شما را با هم همدل و همداستان می یابد؟

                        پس به جانم قسم امام نیست مگر کسی که به حق قیام کند. (ابصار العین.ص 79)

 

  • دوّم:

مسلم روزه ی عشق و جان داشت که از مکه به سوی مدینه حرکت کرد.

به مسجدالنبی که رسید در آنجا نماز خواند و با اهل و عیالش خداحافظی کرد.از آنجا دو راهنما اجاره کرد تا که راه را به او نشان دهند.

در مسیر آن دو راهنما از شدت گرما و سختی راه جان دادند ولی راه را به مسلم نشان داده بودند.مسلم خود را به بطن جنت رساند.

آنجا با قیس برای امام نامه ای از سختی راه و مشکلات نوشتند،نامه این مضمون را داشت:

اما بعد،ما از مدینه خارج شدیم در حالی که دو راهنما را برای طی راه اجاره کرده بودیم،راه را گم کردیم و به عطش افتادیم،آن دو جان دادند ولی آخر الامر به آب رسیدیم.این حادثه موجب شد که آینده کار را نیکو نبینیم.

(تاریخ الامم و الملوک.ج 5.ص 354)

امام نامه ای به سوی او نوشت به این مضمون:

                                                         اما بعد،البته من خوف این را دارم که آن گونه که تو (بد)پیش بینی می کنی

                                                           غیر آن باشد که به تو تذکر داده ایم.همانگونه که تو را رهنمون شده ایم

                                                           حرکت کن.والسلام.                             (تاریخ الامم و الملوک)

مسلم که نامه امام را خواند بر سر خود فریاد کشید: که تورا چه شده،مولایت به تو دستوری داده و باید آن را انجام دهی و حال موقع بدبینی توست؟

نامه امام را بوسید و حرکت کرد.

 

  • ســوم:

پنجم شوال بود که به کوفه رسیدند.به منزل مختار بن ابی عبید رفتند.در آنجا شیعیان گرداگرد مسلم نشسته بودند،که شروع کرد نامه امام را که به جواب نامه هایشان نوشته بود خواند.همه از شوق گریه کردند.

خبر به گوش لقمان بن بشیر انصاری،استاندار یزید در کوفه رسید.او ترسیده بود.از جای برخواست و برای مردم خطبه ای ایراد کرد و آنها را تهدید کرد.تعدادی از سران کوفه نامه ای به یزید نوشتند و از بی کفایتی حاکم کوفه به یزید اعتراض کردند.

(الارشاد ج 2)

مسلم آدم با درایت و موقعیت سنجی بود. او خانه مختار را انتخاب کرده بود.او هم از زعمای شیعه بود و هم وفادار به امام و هم داماد لقمان بن بشیر(حاکم کوفه).بی تردید تا زمانی که مسلم در خانه مختار بود متعرض او نمیشد.(حیاة الامام الحسین )

 

  • چهــارم:

مردم مانند سیل خروشان به سوی مسلم می آمدند و با نماینده امام بیعت می کردند

و نام بیعت کنندگان در دفتر مسلم از مرز هجده هزار نفرگذشت.(اللهوف)(که البته در تاریخ تعداد بیشتر و کمتر هم ذکر شده)

 

   این بیعت بر چند اصل استوار بود:

1-دعوت مردم به کتاب خدا و سنت رسول او

2-پیکار با بیداد گران

 3-دفاع از مستضغفان

 4-رسیدگی به حال محرو مان جامعه

 5-تقسیم غنایم به صورت مساوی

 6-یاری اهل البیت علیهم السلام

 7-مسالمت با کسانی که سر ستیز ندارند

  8-پیکار با متجاوزان

 

پس از این بیعت مسلم برآن شد که نامه ای به مولای خود بفرستد که هجده هزار نفر از مردم کوفه بیعت کرده اند.از مولای خود خواست که با شتاب به کوفه رهسپار شود چرا که مردم سخت مشتاق دیدار اویند.نامه را به قیس بن مسهر داد تا به امام برساند.

 moslem1

  • پنجـم:

خبر ارسال نامه مسلم به یزید رسید.

از آنجایی که از بی کفایتی لقمان بن بشیر با خبر بود،عبیدالله ابن زیاد را که والی بصره بود به ولایت کوفه در آورد و به او گفت: به مردم سخت بگیر،نباید آنها بر ما شیر شوند،آنها را سرکوب کن.ابتدا به آنها وعده ثروت بده اگر نپذیرفتند تهدید مال و عیال کن.

عبید الله به کوفه رفت و آن کاری را کرد که یزید گفته بود.مردم نیز هراسان شدند و در برزخ دنیا و امامشان،دنیا را برگزیدند.

 

  • ششـم:

مسلم تنها شده بود.

فهمید که نزد این مردم دنیایشان عزیزتر از امامشان است .فهمید که اگر دنیایشان تهدید شد دیگر هیچ کس حتی خدایشان را نمیشناسند چه برسد به امامشان.مسلم که این وضعیت را می دید با خود میگفت که ای کاش امامم را به اینجا نمی خواندم.دیگر کسی برای مسلم نمانده بود.او بود و خدای خود و غریبیش و شهادتش با لبانی تشنه.

ولی چه خوب مرگی،در راه مولا مردن سعادت است،ولی در دلش حسرتی بود که نمیتوانست به آقایش بگوید:نــــیــــا

 

  • هفتـم:

خبر شهادت مسلم به امام رسید.

آن حضرت سخت آزرده شد ودر برابر یاران خود چنین فرمود:

اما بعد،خبر فاجعه آمیز کشته شدن مسلم بن عقیل به ما رسیده است.البته شیعیان ما،مارا ذلیل و خوار کرده اند.

پس از شما هر که قصد بازگشت دارد برگردد که هیچ منعی بر او نیست و برگردن او چیزی نیست.

(الارشاد.ج 2)

 

مسلم تسلیم بود،تسلیم مولایش،از اینرو شیدا بود.

“به قلم سید مهدی آذرنگ طلبه حوزه علمیه آیت الله قاضی دزفـول

پاسخ دهید