دل نوشته شهید سید مجتبی ابوالقاسمی (متن و صوت)

شب دوم محرم ۱۳۹۸ / شب شهید سید مجتبی ابوالقاسمی:

 


آقا سید سلام!
جواب سلامم را می دهی. مطمئنم! اما من به آن درجه نرسیده ام که گوشم بشنود صدای پاسخت را، اما دلم به راحتی دارد گرمای وجودت را احساس می کند که کنارم ایستاده ای و با لبخند نگاهم می کنی و این حسِ حضور ِتو، نه از درجات من که از برکات توست که مرا اگر درجه ای بود، حکایت، حکایت دیگری می شد.
تویی که به درجه ای از حضور رسیده ای که باوجود نبودنت ، بودنت را همه می توانند حس کنند و حضورت را همه ادراک و این اصلاً از ویژگی های شهید است و همه ی شهدا این گونه اند و این همان وعده ی خداست که از زنده بودن و حاضر بودن و ناظر بودنتان ، همه جوره برایمان گفته است.
گفته بودند با پروازِ هواپیمایی آسمان خواهی آمد و پس از چهار ساعت چشم انتظاری، از زمانی که این پروازِ آسمان ، نشسته است روی زمین و خیال می کند که تو را با خود آورده است، این بچه ها همه شان دارند این جا بال بال می زنند برای دیدنت. گفتم «خیال می کند» و بی راه هم نگفتم که نه پروازِ آسمان تو را آورده است زمین، که «پروازِ تو » ، آسمان را زمین گیر کرده است و همه می دانند پرنده ای که خودش بال دارد و پرواز می کند را نیاز به پرواز دادن نیست. پرنده همیشه خودش سرشار است از طراوت پرواز.
بلندای این همه دست که دارد موج می شود برای این تابوت، نمی گذارد خودم را برسانم به تو و از همین دور نگاه می کنم به ضریح تابوتت و از دور زیارتنامه می خوانم برادر.

photo_2019-09-05_01-12-01
تو دیگر در قالب زمان و مکان نیستی که دور و نزدیکت فرقی داشته باشد. تو تکثیر شده ای به اندازه ی تمام این آدم هایی که به استقبالت آمده اند.
این اشک های پیاپی ام را و این بغض را که گاهی می شکند و گاهی به سختی در گلو می فشارمش را بی خیال شو سید جان. خودت بهتر می دانی داستانش را و دلیلش را و این وسط بسیاری خیال می کنند که بین من و تو هم رفاقتی چندین ساله بوده است که این چنین بی تابانه دارم دنبال تابوتت هروله می کنم.
کاش می شد فریاد می زدم، من سید را نمی شناختم. من سید را ندیده بودم. من با سید حرف نزده بودم. خودم هم حیران این همه بی تابی خودم هستم و حیران این بی قراری که مرا تا این جا کشانده است. خودم را انداخته ام در این موج جمعیت تا اگر قرار شد دستی روی سرها بکشی من هم قاطی این همه بی قرار، نصیبی از دست نوازشت داشته باشم.
در مرور خاطراتم شاید حتی به سلام و علیکی هم با تو نرسم. اما این شور ، این شیدایی و این بی تابی از کجاست ؟ این بغضی را که اختیارش را ندارم و نمی توانم هیچ کاریش بکنم و گاه با صدایی بلند می شکند ، چه قصه ای دارد؟ این که مدام رو به این تابوت شناور بر دست ها و شانه ها، بایستم و کرور کرور دردهایم را بریزم روی دایره برایت و اصلاً مگر با عقل جور در می آید که آدم سفره ی دلش را پهن کند پیش کسی که نمی شناسدش و زار بزند در فراق کسی که روزی و روزگاری گذارش به کوچه ی او هم نیفتاده است؟
و مگر می شود آدم در هجران کسی که نمی شناسد و در تمام کتاب زندگی اش نقشی از او ندیده است، قرار از کف بدهد و بی تابانه نگاهش را گره بزند به تابوتی سه رنگ و تعریف کند فصل به فصل کتاب دردهایش را و زمزمه کند اسرار زندگی اش را و طلب کند آرزوهایش را از کسی که اصلاً نمی شناسدش؟
می شود! خوب هم می شود سید جان!
این از ویژگی های تابوت سه رنگ است که می توانی ندیده و نشناخته اعتماد کنی به پهلوان و قهرمان خوابیده در آن و مثل ضریح بچسبی به آن و بگویی و بگویی تا شاید بارسنگین سینه ات کمی سبک تر شود. تا شاید صاحبِ آن ضریح، گره گشایی کند برایت. احساس می کنی که سال هاست می شناسی اش و حس می کنی عزیزترین هایت را از دست داده ای. حس بی برادر شدن دست می دهد به آدم و می شود هر آنچه حالا دارد بر من می گذرد.
سیدجان! خوش آمدی برادر! خوش آمدی که این گونه آمدنت تمام معادلات زندگی ام را به هم ریخت. تمام دیوارها و قواعد و قانون های مصنوعی را که برای خودم ساخته بودم. تمام حصار هایی را که فکر می کردم، مجبورم تا ابد تحملشان کنم و تو ثابت کردی که می شود این حصارها را فرو ریخت. می شود این قاعده های خیالی را شکست.
ثابت کردی با اینکه درد نرسیدن به قافله ی شهدا درد سنگینی است، اما می توان جامانده بود، اما به قافله رسید. تو تقدیر را برای خودت عوض کردی آقا سید! و هنوز حیران این ماجرا هستم که چگونه در این روزگاری که ثانیه به ثانیه اش دارد آدم را می کشاند به سمت زمین، در این روزگاری که معبر شهادت تنگ تر از همیشه است، تو تقدیر را عوض کردی و سرفرازانه عبور کردی.
آخر همه اش فکر می کردم تقدیر ما دهه شصتی ها این است که همیشه زیر تابوت سه رنگ باشیم با اشک، نه درون تابوت با شوق و تو تمام فرضیه هایم را نقض کردی و ثابت کردی که می شود این تقدیر مبهم را به هم ریخت.
سیدجان! ممنونم برادر! همین که نشانم دادی در این روزگار هنوز هم راهی برای شهادت دهه شصتی ها هست، کار بزرگی کردی. هرچند هنوز تقدیر من این است که باز زیر تابوت باشم با اشک، و تقدیر تو این که درون تابوت باشی با شوق. اما درسی به من دادی که دوباره از اول شروع کنم.
من که نمی شناسمت ، اما سید در امتزاج بغض و اشک برایم می گفت:«سید مجتبی واقعاً می خواست!!! می خواست برود! می خواست شهید شود!!!» و شاید بزرگترین دلیل زمینی ماندن من و آسمانی شدن تو همین «خواستن » بوده است. این که تو به عمل خواستی و با تمام وجود در راه خواسته¬ات بال بال زدی و من فقط به زبان گفتم و شعارگونه نوشتم و این همان رمزی است که تو را به مقصود رساند و حال دارد بزرگترین فاصله را بین من و تو ایجاد می کند. تو راهی «عند ربهم یرزقون » و من مجبور به تحمل بندهای این زندان خاکی.
درس بزرگی دادی سید جان! بزرگتر از آنچه فکرش را بکنی. تویی که نمی شناختمت با رفتنت راهی را نشان دادی که هیچ گاه ندیده بودم. ممنونم سیدجان.
سیدجان! آسمان که می روی نماینده باش برای مان. برای آنان که به قافله ی شهدا نرسیدند و تقدیرشان جرعه جرعه حسرت سر کشیدن است. سلاممان را به همه ی شهدا برسان و بگو این جا خیلی ها هستند که مشتاق دیدارند. بگو شهدا دعا کنند تا آقایمان زودتر برسد که اگر این هم تقدیر ما نشود، نسل ما هیچ تصویری ندارد که به آن افتخار کند. بهشان بگو ظهور تنها امیدی است زنده نگهمان داشته است و امید به دیدار دوباره ی تو ، چرا که شنیده ام خیلی از شهدا با موعود برخواهند گشت.
برو سیدجان! شاید اصلاً توانستی سلاممان را و پیاممان را به دست خودِ آقا بدهی. به او که از ما منتظرتر است. برو سیدجان! اما در آسمان هم مثل زمین، برای رفقایت سنگ تمام بگذار. برو . . .خدا نگهدارت سید مجتبی!

پاسخ دهید