یاران شیـدا، شیـدای دوم ؛قیس بن مسهر

photo_2015-11-21_20-35-09

اگر به کتاب لغت مراجعه کنیم،در مجموعه ی معانی کلمه سفیر یک معنا به چشم می خورد:

برگ های درخت که بر زمین افتاده اند،به آن برگ ها سفیر می گویند.آخرش چقدر آشناست،افتادن بر زمین…

 

  • اوّل :

خبر مرگ معاویه به کوفه رسیده بود.در بین شیعیان و خواص کوفه تب و تابی موج میزد و خبرهایی بود.زمینه را برای یک کار بزرگ آماده می دیدند.

همگی در خانه سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند و به مشورت پرداختند.

طولی نکشید که تصمیم گرفتند که نامه ای برای امام بنویسند و امام را دعوت کنند.

به حسین بن علی از طرف شیعیان مؤمن،

اما بعد،پس شتاب کن که مردم

در انتظار شمایند،رأی آنها تنها به شماست.پس عجله کن.والسلام

                                                          (تاریخ الامم و الملوک،ج۵)

نامه را عبدالله بن سبع و عبدالله بن وال به سمت مدینه بردند تا به حضرت برسانند.

در خانه سلیمان همگی نا آرام و منتظر جواب نامه بودند.

دو روزی گذشت و خبری نشد.

تاب نیاوردند و نامه ای دیگر نوشتند،

این بار نامه را قیس بن مسهر و عبد الرحمن بن ارحبی به سمت مولایشان بردند.

دوباره انتظار شروع شد.چقدر این روزها سخت می گذشت.دو روز دیگر هم گذشت و خبری نشد

و باز هم انتظارها به سر رسید ونامه ای دیگر نوشتند اینبار سعید بن عبدالله و هانی بن هانی نامه را به سوی امام بردند.

 

  • دوّم :

در مدینه نامه ها به امام رسیده بود.

امام که شاهد اشتیاق مردم کوفه بود که چگونه او را می خوانند،نامه ای نوشت و مسلم بن عقیل پسر عمویش و سفیرش را فراخواند و به او گفت که :

به سوی کوفه و مردم کوفه برو(به شرحی که گذشت)به همراه مسلم قیس بن مسهر و عبدالرحمن بن ارحبی را فرستاد.

داستان بطن جنت را ذکر کردیم،در آنجا بود که مسلم نامه ای برای امام نوشت و

قیس سختی راه را به جان خرید و نامه مسلم را به امام رساند و جواب امام را نیز به مسلم رساند.

این سختی ها را یک چیز برای این مرد،که از اشراف و بزرگان طایفه بنی اسد بود،آسان می کرد: «محبت» ؛

قیس محبت اهل بیت و مولایش را در دل داشت.

 

  • سوّم :

مسلم و قیس و عبدالرحمن به کوفه وارد شدند(به تفصیل ذکر شده).

مسلم که وضع کوفه را دید و شاهد اشتیاق مردم بود،نامه ای برای امام نوشت و از ایشان درخواست کرد تا به کوفه بیایند.

باز هم قیس نامه را به امام رساند.

شاید بتوان گفت که قیس تحمل دوری امام را نداشت،به هر بهانه ای که بود خود را به امامش میرساند تا اورا ببیند،او «شیدای امامش» بود.

به همراه قیس،عابس شاکری و شوذب که غلامش بود،رفته بودند.

در مکه به خدمت امام رسیدند و نامه مسلم را به امام دادند.

امام نامه را خواند سپس به سمت کوفه رهسپار شد.

قیس و عابس و شوذب هم همراه کاروان امام شدند.

شاید قیس با خود می گفت که چقدر خوب است با محبوب همسفر شدن.

 

  • چهارم :

زمانی که کاروان امام به منطقه حاجز رسید،امام نامه ای برای مسلم نوشت و قیس را مأمور کرد تا آن را به مسلم در کوفه برساند.

قیس باز هم باید از مولایش جدا شود،برایش بسیار گران بود اما اطاعت امر او واجب بود.

یس سوار بر اسب به تاخت حرکت کرد.

چند منزلی را طی کرد.در یکی از منزل ها برای استراحت توقف کرد،در این لحظه بود که ناگهان حصین بن تمیم،یکی از فرماندهان ابن زیاد او را دید و شناخت.

اوضاع در کوفه تغییر کرده بود،هر کس که با جریان قیام ارتباط داشت دستگیرش می کردند.

حصین می دانست که قیس نامه رسانی می کند و سفیر است،به همین دلیل او را دستگیر کرد و به کوفه برد.

در میانه راه قیس نامه امام را پاره کرد و دور انداخت.

زمانی که به کوفه رسیدند او را پیش ابن زیاد بردند.

ابن زیاد به او گفت: نامه حسین بن علی کجاست؟

قیس هم با شجاعت جواب داد:آن را پاره کردم.

ابن زیاد عصبی شد و چهره اش افروخته شد،گفت:چرا این کار را کردی؟

قیس با آرامش گفت: تا دست تو به آن نرسد.

(زیرا در آن نامه اسامی افرادی بود که اگر ابن زیاد از آنها مطلع می شد حتما آنها را دستگیر می کرد و یا حتی به قتل می رساند،

از این رو قیس این زیرکی را انجام داد تا دست ابن زیاد به آنها نرسد)

ابن زیاد گفت: تو مخیری یکی از این دو راه را انتخاب کنی:

یا به من بگویی در نامه چه بوده، یا به بالای منبر برو و آن دروغگو و پدرش را لعنت کن(العیاذ بالله منظورش امام و پدر بزرگوارشان بود).

قیس منبر را انتخاب کرد.آرام آرام به سوی منبر رفت و روبه روی مردم ایستاد و گفت:

ای مردم،به درستی که حسین بن علی بهترین خلق خداست و او پسر فاطمه دختر رسول خداست و من فرستاده او به سوی شما هستم.

البته از او در حاجز جدا شده ام،پس او را اجابت کنید.

سپس به ابن زیاد و پدرش لعنت فرستاد و بر امیر المؤمنین(علیه السلام)درود فرستاد.

ابن زیاد که این صحنه و نا آرامی مردم را دید،سریعا دستور داد او را پایین بیاورند و به بالای دارالاماره ببرند و به پایین بیاندازند تا مردم عاقبت کار دستشان بیاید.

 

  • پنجم :

قیس با آرامش خاصی پله های دارالاماره را بالا میرفت.

شنیده بود که مسلم هم این پله ها رابالا رفته.عاقبت بالا رفتن را می دانست؛

اما او هم غصه مسلم را داشت که نمی توانست به مولایش بگوید:نــیــــــا.

 

قیس از بالا به زمین پرتاب شد.اندام مطهر قیس شکسته شد و جان داد.

 

شاید حالا بهتر بتوان معنای سفیر را فهمید، «به زمین افتادن» ؛

دو برگ که از درخت جدا شدند و به زمین افتادند؛ مسلم و قیس.

 “به قلم سید مهدی آذرنگ طلبه حوزه علمیه آیت الله قاضی دزفـول

 

5 پاسخ به “یاران شیـدا، شیـدای دوم ؛قیس بن مسهر”

  1. شیدایان ظهور می‌گه:

    خیلی زیباست واقعا اینا رو نمیدونستم

  2. ناشناس می‌گه:

    قیس بن مسهر یاور بچه های زحمت کش هیأت ان شاءالله

  3. احسان می‌گه:

    سلام
    فوق العاده زیبا و تأثیرگزاره ، خدا حفظ کنه نویسنده رو و بر توفیقاتش روز افزون بیفزاد

پاسخ دادن به شیدایان ظهور